ورود اهل بیت علیهماالسّلام به دارالا ماره عبیداللّه زیاد چون از ورود اهل بیت به کوفه آگه شد، مردم کوفه را از خاصّ و عام اذن عامّ داد لاجرم مجلس او از حاضر و بادى (1) انجمن آکنده شد، آنگاه امر کرد تا سر حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام را حاضر مجلس کنند، پس آن سر مقدّس را به نزد او گذاشتند، از دیدن آن سر مقدّس سخت شاد شد و تبسّم نمود، و او را قضیبى در دست بود که بعضى آن را چوبى گفته اند و جمعى تیغى رقیق دانسته اند، سر آن قضیب (2) را به دندان ثنایاى جناب امام حسین علیه السّلام مى زد و مى گفت: حسین را دندانهاى نیکو بوده.

ادامه مطلب...


ورود اهل بیت علیهماالسّلام به دارالا ماره

 ورود اهل بیت علیهماالسّلام به دارالا ماره واحد دین واندیشه تبیان زنجان-

 

عبیداللّه زیاد چون از ورود اهل بیت به کوفه آگه شد، مردم کوفه را از خاصّ و عام اذن عامّ داد لاجرم مجلس او از حاضر و بادى (1) انجمن آکنده شد، آنگاه امر کرد تا سر حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام را حاضر مجلس کنند، پس آن سر مقدّس را به نزد او گذاشتند، از دیدن آن سر مقدّس سخت شاد شد و تبسّم نمود، و او را قضیبى در دست بود که بعضى آن را چوبى گفته اند و جمعى تیغى رقیق دانسته اند، سر آن قضیب (2) را به دندان ثنایاى جناب امام حسین علیه السّلام مى زد و مى گفت: حسین را دندانهاى نیکو بوده. زید بن ارقم که از اصحاب رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بوده در این وقت پیرمردى گشته در مجلس آن مَیْشوم حاضر بود، چون این بدید گفت: اى پسر زیاد! قضیب خود را از این لبهاى مبارک بردار، سوگند به خداوندى که جز او خداوندى نیست که من مکرّر دیدم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم را بر این لبها که موضع قضیب خود کرده اى بوسه مى زد، این بگفت و سخت بگریست. ابن زیاد گفت: خدا چشمهاى ترا بگریاند اى دشمن خدا، آیا گریه مى کنى که خدا به ما فتح و نصرت داده است؟ اگر نه این بود که پیر فرتوت (سالخورده و خرف شده) گشته اى وعقل تو زایل شده مى فرمودم تا سرت را از تن دور کنند. زید که چنین دید از جا برخاست و به سوى منزل خویش شتافت آنگاه عیالات جناب امام حسین علیه السّلام را چو اسیران روم در مجلس آن مَیْشوم وارد کردند.

راوى گفت: که داخل آن مجلس شد جناب زینب علیهاالسّلام خواهر امام حسین علیه السّلام متنکره و پوشیده بود پست ترین جامه هاى خود را و به کنارى از قصر الا ماره رفت و آنجا بنشست و کنیزکان در اطرافش در آمدند و او را احاطه کردند.

ابن زیاد گفت: این زن که بود که خود را کنارى کشید؟ کسى جوابش نداد، دیگر باره پرسید پاسخ نشنید، تا مرتبه سوّم یکى از کنیزان گفت: این زینب دختر فاطمه دختر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلم است! ابن زیاد چون این بشنید رو به سوى او کرد و گفت: حمد خداى را که رسوا کرد شما را و کشت شما را و ظاهر گردانید دروغ شما را. جناب زینب علیهاالسّلام فرمود: حمد خدا را که ما را گرامى داشت به محمّد صلى اللّه علیه و آله و سلّم پیغمبر خود و پاک و پاکیزه داشت ما را از هر رجسى و آلایشى همانا رسوا مى شود فاسق و دروغ مى گوید فاجر و ما بحمد اللّه از آنان نیستیم و آنها دیگرانند.

ابن زیاد گفت: چگونه دیدى کار خدا را با برادر و اهل بیت تو؟ جناب زینب علیهاالسّلام فرمود: ندیدم از خدا جز نیکى و جمیل را؛ چه آل رسول جماعتى بودند که خداوند از براى قربت محلّ و رفعت مقام حکم شهادت بر ایشان نگاشته بود لاجرم به آنچه خدا از براى ایشان اختیار کرده بود اقدام کردند و به جانب مضجع خویش شتاب کردند ولکن زود باشد که خداوند ترا و ایشان را در مقام پرسش باز دارد و ایشان با تو احتجاج و مخاصمت کنند، آن وقت ببین غلبه از براى کیست و رستگارى کراست، مادر تو بر تو بگرید اى پسر مرجانه.

ابن زیاد از شنیدن این کلمات در خشم شد و گویا قصد اذّیت یا قتل آن مکرمه کرد. عَمْرو بن حُرَیْث که حاضر مجلس بود اندیشه او را به قتل زینب علیهاالسّلام دریافت از در اعتذار بیرون شد که اى امیر! او زنى است وبر گفته زنان مؤ اخذه نباید کرد، پس ابن زیاد گفت که خدا شفا داد دل مرا از قتل برادر طاغى تو و متمرّدان اهل بیت تو. جناب زینب علیهاالسّلام رقّت کرد و بگریست و گفت: بزرگ ما را کشتى و اصل و فرع ما را قطع کردى و از ریشه برکندى اگر شفاى تو در این بود پس شفا یافتى، ابن زیادگفت: این زن سَجّاعه (3) است یعنى سخن به سجع و قافیه مى گوید. و قسم به جان خودم که پدرش نیز سَجّاع و شاعر بود. جناب زینب علیهاالسّلام جواب فرمود که مرا حالت و فرصت سجع نیست.(4)

و به روایت ابن نما فرمود که من عجب دارم از کسى که شفاى او به کشتن ائمّه خود حاصل مى شود و حال آنکه مى داند که در آن جهان از وى انتقام خواهند کشید.(5)

این وقت آن ملعون به جانب سیّد سجاد علیه السّلام نگریست و پرسید: این جوان کیست؟ گفتند: على فرزند حسین است، ابن زیاد گفت: مگر على بن الحسین نبود که خداوند او را کشت؟! حضرت فرمود که مرا برادرى بود که او نیز على بن الحسین نام داشت لشکریان او را کشتند، ابن زیاد گفت: بلکه خدا او را کشت، حضرت فرمود:(اَللّه یَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حینَ مَوْتِها)(6) خدا مى میراند نفوس را هنگامى که مرگ ایشان فرا رسیده. ابن زیاد در غضب شد و گفت: ترا آن جراءت است که جواب به من دهى و حرف مرا رد کنى، بیائید او را ببرید و گردن زنید.

جناب زینب علیهاالسّلام که فرمان قتل آن حضرت را شنید سراسیمه و آشفته به آن جناب چسبید و فرمود: اى پسر زیاد! کافى است ترا این همه خون که از ما ریختى و دست به گردن حضرت سجاد علیه السّلام در آورد و فرمود: به خدا قسم از وى جدا نشوم اگر مى خواهى او را بکشى مرا نیز با او بکش.

ابن زیاد ساعتى به حضرت زینب و امام زین العابدین علیهماالسّلام نظر کرد و گفت: عجب است از علاقه رحم و پیوند خویشاوندى، به خدا سوگند که من چنان یافتم که زینب از روى واقع مى گوید و دوست دارد که با او کشته شود، دست از على باز دارید که او را همان مرضش کافى است.

و به روایت سیّد بن طاوس، حضرت سجاد علیه السّلام فرمود که اى عمّه! خاموش باش تا من او را جواب گویم به ابن زیاد، فرمود: که مرا به کشتن مى ترسانى مگر نمى دانى که کشته شدن عادت ما است و شهادت کرامت و بزرگوارى ما است (7)!.

نقل شده که رباب دختر امرءالقیس که زوجه امام حسین علیه السّلام بود در مجلس ابن زیاد سر مطهّر را بگرفت و در بر گرفت و بر آن سر بوسه داد و آغاز ندبه کرد و گفت:

شعر:

واحُسَینا فَلا نَسیتُ حُسَیْنا

اَقْصَدَتْهُ اَسِنَّةُ الاَدْعِیاء

غادَروهُ بِکَرْبَلاءَ صَریعا

لا سَقَى اللّهُ جانِبَىْ کَرْبلاء

حاصل مضمون آنکه: واحُسَیناه! من فراموش نخواهم کرد حسین را و فراموش نخواهم نمود که دشمنان نیزه ها بر بدن او زدند که خطا نکرد، و فراموش نخواهم نمود که جنازه او را در کربلا روى زمین گذاشتند و دفن نکردند، و در کلمه لاسَقَى اللّهُ جانِبَى کَربلاء اشاره به عطش آن حضرت کرد و اَلحَقّ آن حضرت را فراموش نکرد چنانچه در فصل آخر معلوم خواهد شد.

راوى گفت: پس ابن زیاد امر کرد که حضرت على بن الحسین علیه السّلام را با اهل بیت بیرون بردند و در خانه اى که در پهلوى مسجد جامع بود جاى دادند.

جناب زینب علیهاالسّلام فرمود که به دیدن ما نیاید زنى مگر کنیزان و ممالیک؛ چه ایشان اسیرانند و ما نیز اسیرانیم (8).

قُلْتُ وَ یُناسِبُ فی هذَا الْمَقامِ اَنْ اَذْکُرَ شِعْرَ اَبى قَیْسِ بْنِ الاَْسلَتِ اْلاَوْسى:

شعر:

وَیُکْرِمُها جاراتُها فَیَزُرْنَها

وَتَعْتَلُّ عَنْ اِتْیا نِهِنَّ فَتُعْذَرُ

وَلَیْسَ لَها اَنْ تَسْتَهینَ بِجارَةٍ

وَلکِنَّها مِنْهُنَّ تَحْیى (9) وَ تَخْفَرُ

پس امر کرد: ابن زیاد که سر مطهّر را در کوچه هاى کوفه بگردانند.

ذکر مقتل عبداللّه بن عفیف اَزْدى رحمه اللّه

شیخ مفید رحمه اللّه فرموده: پس ابن زیاد از مجلس خود برخاست و به مسجد رفت و بر منبر بر آمد و گفت: حمد و سپاس خداوندى را که ظاهر ساخت حق و اهل حق را و نصرت داد امیر المؤ منین یزید بن معاویه و گروه او را و کشت دروغگوى پسر دروغگو را و اتباع او را. این وقت عبداللّه بن عفیف ازدى که از بزرگان شیعیان امیر المؤ منین علیه السّلام و از زُهّاد و عبّاد بود و چشم چپش در جنگ جمل و چشم دیگرش در صفیّن نابینا شده بود و پیوسته ملازمت مسجد اعظم مى نمود و اوقات را به صوم و صلات به سر مى برد، چون این کلمات کفر آمیز ابن زیاد را شنید بانگ بر او زد که اى دشمن خدا! دروغگو تویى و پدر تو زیاد بن ابیه است و دیگر یزید است که ترا امارت داده و پدر اوست اى پسر مرجانه. اولاد پیغمبر را مى کشى و بر فراز منبر مقام صدّیقین مى نشینى و از این سخنان مى گوئى؟

ابن زیاد در غضب شد بانگ زد که این مرد را بگیرید و نزد من آرید، ملازمان ابن زیاد بر جستند و او را گرفتند، عبداللّه، طایفه اَزْد را ندا در دادکه مرا در یابید هفتصد نفر از طایف اَزْد جمع شدند و ابن عفیف را از دست ملازمان ابن زیاد بگرفتند.

ابن زیاد را چون نیروى مبارزت ایشان نبود صبر کرد تا شب در آمد آنگاه فرمان داد تا عبداللّه را از خانه بیرون کشیدند و گردن زدند، و امر کرد جسدش را در سَبْخَه (10) به دار زدند، و چون عبیداللّه این شب را به پایان برد روز دیگر شد امر کرد که سر مبارک امام علیه السّلام را در تمامى کوچه هاى کوفه بگردانند و در میان قبایل طواف دهند.

از زید بن ارقم روایت شده که هنگامى که آن سر مقدّس را عبور مى دادند من در غرفه خویش جاى داشتم و آن سر را بر نیزه کرده بودند چون برابر من رسید شنیدم که این آیه را تلاوت مى فرمود:

(اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْکَهْفِ وَالرَّقیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَبا).(11)

سوگند به خداى که موى بر اندام من برخاست و ندا در دادم که یابن رسول اللّه امر سر مقدّس تو واللّه از قصّه کهف و رقیم اَعجب و عجیبتر است.(12)

روایت شده که به شکرانه قتل حسین علیه السّلام چهار مسجد در کوفه بنیان کردند. نخستین را مسجد اشعث خوانند، دوّم مسجد جریر، سوّم مسجد سِماک، چهارم مسجد شَبَث بن ربِعْى لَعَنَهُمُ اللّهُ، و بدین بنیانها شادمان بودند.(13)

کتاب منتهی الامال

مؤلف: مرحوم شیخ عباس قمی

منبع : سبطین


 

گرد آوری: گروه دین و اندیشه سایت تبیان زنجان
http://www.tebyan-zn.ir/Religion_Thoughts.html

1-حاضر مجاور، بادى = صحرانشین.

2-و شاید همین قضیب بوده که از بابت تجسم اعمال به صورت مار برزخى شده که در جمله اى از کتب علماى تاریخ نقل شده که در زمان مختار سر نحس این کافر را در میان سر قَتَله بود و بر زمین انداخته بودند و مردم تماشا مى نمودند که مارى در سوراخ بینى و دهان او داخل ود و بیرون مى آید و مردم مى گفتند: قَدْجائَتْ قَدْجائَتْ، یعنى مار باز آمد و این عمل مکرّر واقع شد و از تاریخ طبرى مستفاد مى شود که ابن زیاد ملعون یک ساعت آن قضیب را به دندانهاى نازنین آن حضرت مى زد مکرّر و متوالى مثل باران که بر زمین مى بارد. (تاریخ طبرى) 6/248، (شیخ عبّاس قمّى رحمه اللّه).

3-همین معناى ترجمه (سجّاعه) به سین مهمله است و محتمل است که (شجاعه) به شین معجمه باشد یعنى زن پر دل و دلیر و شجاع است چنانچه در (منتهى الارب) شجاعه بالتّثلیث زن پر دل و دلاور در شدّت.

فقیر گوید: که کافى است در پر دلى جناب زینب علیهاالسّلام که در آن مجمع بزرگ آن دبّ اکبر را تعییر و سرزنش کرد به مادرش مرجانه و آن کنیزکى بود زانیه مشهوره به زنا.

وَقَدْ اَشارَاِلَیهاامیر المُؤ منین علیه السَّلامُ فى قَوله لِلْمیثَم التمّار لَیَاْ خُذَنَّکَ الْعُتُلُّ الزَّنیم ابْنُ الاَْمَةِ الْفاجِرَةِ عُبَیدُ اللّه بنُ زیاد وَاَشارَ اِلَیها اَیْضا الشّاعرُ فى هذا الْبَیتِ:

لَعَنَ اللّهُ حَیْثُ حَلَّ زِیادا

وَابْنَهُ والْعَجُوزَ ذاتَ الْبَعوُلِ

(شیخ عبّاس قمّى رحمه اللّه)

4-(تاریخ طبرى) 6/248 و 249.

5-(مثیر الاحزان) ص 91.

6-سوره زُمر (39)، آیه 42.

7-(سوگنامه کربلا) ص 297.

8-(بحار الانوار) 45/118.

9-یعنى حیا و شرم مى کنید از ایشان.

10-(سبخه) یعنى زمین شوره زار و اسم موضعى است در بصره و شاید در کوفه شوره زارى بوده که عبداللّه را در آنجا به دار زدند، و بعضى به جاى سبخه، مسجد ذکر کرده اند. واللّه العالم، (شیخ عبّاس قمّى رحمه اللّه).

از کتاب (درّ النّظیم) معلوم مى شود که خبر قتل امام حسین علیه السّلام به مدینه بعد از بیست و چهار روز از روز عاشورا رسید و اللّه العالم، (شیخ عبّاس قمّى رحمه اللّه)

11-سوره کهف (18)، آیه 9.

12-(ارشاد) شیخ مفید، 2/117.

13-(بحار الانوار) 45/189، حدیث 35.



موضوعات مرتبط: مناسبت , ائمه اطهار , شهادت

تاريخ : ۱۳٩٤/۸/٤ | ٧:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : محمد هاشمی | نظرات ()