با غروب آفتاب"

چند برگی به زمین می ریزد"

شاخه ها..!

همه در ماتم و غم"

و زمین مست" از بوی خزان"

می شود بستر سرد برگ ها

آسمان خاکستری ست...

یک نفر چشم به آن دوخته است"

چتر مغرورش را خواهد بست

تا که پاییز

همان فصل رسیدن تا جدایی ها را

خیس تر لمس کند"

بغض ها پی در پی می شکنند"

آسمان از ته دل می بارد.

بوی خاک نم زده در همه پنجره ها

 می پیچد"

برگ ها می دانند "

 که سقوط از بام رویا های پوچ زندگی"

 نزدیک است"

باد شلاق زنان می آید"

شاخه ها می شکنند"

برگ ها چون باران

در حیاط کوچک خانه مان می ریزند"

مادرم پنجره را..

   بی صدا  می بندد ".

و چراغ نیمه جان خانه را

با دمی خسته که از لالایی انبوه است"

در میان اشکهایش..

آرام..

خاموش خواهد کرد.

جشن پاییز هنوز"

 درمیان غربت کوچه ما

پا برجاست

 ناله باد "برای دختری نا بینا

خوش ترین آهنگ است

برگ ها ریز و درشت

زیر پای عابران

می میرند..!

و کسی نیست بگوید که چرا؟

در زمان مرگ نارنجی رنگشان"

با صدایی لرزان"

از بهاری نزدیک "سخن میگویند.!

برگرفته از سایت سحر



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸۸/۸/۱۱ | ٧:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد هاشمی | نظرات ()