ای فروزان گهر پاک بقیع
گل پرپر شده در خاک بقیع

با سلامت کنم آغاز کلام
ای تو را ختم رسل گفته سلا م

پنجمین حجت و هفتم معصوم
بابی انت که گشتی مسموم

ای فدای حق و قربانی دین
کرده یک عمر نگهبانی دین

تنت از درد و الم کاسته شد
تا که دین قامتش آراسته شد

از عدو ظلم و شرارت دیده
چون پدر رنج اسارت دیده

خار در پای و رسن در بازو
رفته‌ای با اسرا در هر سو

کرده خون خاطرت ای شمع ولا
محنت واقعه‌ی کرب و بلا

کربلا دیده‌ای و کوفه و شام
ای شهید از اثر ظلم هشام

آتش و غم پر و بالت را سوت
زهر کین شعله به جانت افروخت

اثر زهر به زین آلوده
کرد اعضای تو را فرسوده

خود تو مظلومی و قبر تو خراب
دیده‌ی دهر از این غصّه پر آب

شیعه را دل ز عزایت شده داغ
که بود قبر تو بی‌شمع و چراغ

ظلم این است که دور از ادراک
کرده یکسان حرمت را با خاک

نزد آن طایفه‌ی زشت مرام
بوسه بر قبر شما هست حرام

با چنین ظلم و ستم از اعدا
بهتر این است که قبر زهرا

مخفی از دیده‌ی دشمن گردید
تا ز هر حادثه ایمن گردید



مؤید

___________________

ای که ذکر جان ثنای تو یا باقر العلوم
وی حرف دل دعای تو یا باقر العلوم

ای مصطفی سلام فرستاده سوی تو
از جانب خدای تو یا باقرالعلوم

دشنام داد دشمن و گردید عاقبت
شرمنده‌ از عطای تو یا باقر العلوم

هر دم هزار قافله دل کند صفا
در صحن با صفای تو یا باقر العلوم

جرم من و شفاعت تو ای شفیع خلق
درد من و دوای تو یا باقر العلوم

علم و کمال و حکمت و توحید جان گرفت
از نطق جان فزای تو یا باقرالعلوم

فردا به خلد ناز فروشم اگر شوم
محشور با ولای تو یا باقر العلوم

یک لحظه و اکند گره از کار عالمی
دست گره گشای تو یا باقر العلوم

دردا که صبح و شام و هشام از ره ستم
کشوید بر جفای تو یا باقر العلوم

با این همه عنایت و لطف و عطای تو
زهر ستم سزای تو یا باقر العلوم

در گوشه‌ی بقیع مزار غریب تو
تاریخ رنجهای تو یا باقر العلوم

بالله قسم رواست که چشم تمام خلق
خون گرید از برای تو یا باقر العلوم

مظلوم زیست کردی و مسموم کین شدی
این بود ماجرای تو یا باقر العلوم

دردا که شد نهان به دل خاک در بقیع
روی خدا نمای تو یا باقرالعلوم

شهر مدینه شهر نبی لاله‌زار وحی
گردیده کربلای تو یا باقرالعلوم

هر جا سفر کنم دل من در بقیع تو است
دارم به سر هوای تو یا باقر العلوم

سازگار


------------------------------------------------


تا جا به صدر زین پسر بو تراب کرد
آهی کشید از دل و جا بر تراب کرد

آغشته زین به زهر بد از کینه‌ی هشام
زهری که از ستم جگر سنگ آب کرد

بر صدر زین نشست چون آن مهر دل فروز
سر را نهان به جیب افق آفتاب کرد

آتش گرفت و سوخت دل باغبان باغ
تا یورش خزان گل او را گلاب کرد

بر تار و پود او چون اثر کرد زهر کین
او را بسان طره پر پیچ و تاب کرد

مانند شخص مار گزیده به گرد خویش
پیچید و ناله‌اش دل زهرا کباب کرد

شیرازه کتاب ولایت ز هم گسست
در سوگ علم تا که اجل فتح بابا کرد

‍ژولیده شو خموش که این شعر جانگداز
در باغ خلد خون دل ختمی مآب کرد

ژولیده نیشایوری


موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳۸۸/٩/٤ | ٧:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد هاشمی | نظرات ()