یادداشت هفته 6

با سلام خدمت تمامی خوانندگان محترم وبلاگ

در ادامه یادداشت هفته قبل(با موضوع مسافرت به روستا)مطالب زیر را تقدیم می نماییم

... رسیدیم به روز دوشنبه(اولین روز کاری بعد عید فطر-29/4/1394)

با خنک های نسیم سر صبح روستای زیبای اردیب -که حالا با بارشهایی که طی روزهای گذشته در شمال و جنوب کشور اتفاق افتاده خنک تر و دلپذیرتر هم شده-از خواب بیدار می شوم و طبق قرار شب قبل که با ابوی گرامی ام داشتم، مشغول بنایی خانه می شوم. هوا اینقدر خنک و خوب است که آدم اصلا احساس نمی کنذد که چله تیرماه را سپری می نماید. در بین بنایی افرادی برای خداقوتی و دیدار به ما سری می زنند و ما نیز از این فرصت استفاده می کنیم و راجع به همه دری با آنها صحبت می کنیم از خنکی هوا گرفته تا موضعات اردیب و اقدامات نیک شورا و مشکلاتی که این عزیزان در ادامه راه باید به فکر چاره سازی برای رفع آنها باشند....

امروز هم با سفری که غروب به دشت زیبای اردیب داشتیم سپری شد و من باز حسرت درخت در حال خشک شدن سرو زیبای اردیب را می خوردم و البته چند تا عکس هم از سرسبزی اردیب و این درخت انداختم که به دلیل مشکلات سایت پرشین بلاگ فعلا موفق به آپلود آنها نشده ام....

فردا روز از نو و روزی از نو!! بنایی و همان داستان روز گذشته با یک تفاوت و آن اینکه امروز کمی گرم تر از دیروز شده بود ولی باز هم هوا خوب بود... البته ابوی می گفت این گرما برای محصولات این فصل اردیب مثل بادمجان و مخصوصا خرما لازم است و خنکی بیش از حد هم خوب نیست!!آخه شب قبل باور کنید که وسط حیاط هم جرات نکردم بخوابم چه برسد به پشت بام از بس هوا سر بود و نم نم باران هم در ابتدای صبح زیبایی خاصی به روستا داده بود و....

عصر که شد بعد از کار بنایی، سری به پروژه های عمرانی نیمه تمام اردیب زدم.  اول خانه عالم را دیدم که باید فکری به حال آن کرد و البته این هم از تصمیمات و اشتباهات دولت بود که چنین خانه هایی را بنا کرد!!! مردم را با منبر و روحانی آشتی دهید بقیه امورات خودش درست می شود!!!!یادم هست زمانهای نه چندان دور که من سن و سالی نداشتم اما خاطرم هست که مردم برای دعوت از روحانی برای یک وعده شام و ناهار توی نوبت می ایستادند همانگونه که الان برای افطاری شبهای ماه مبارک در نوبت قرار می گیرند و چه صفای داشتند مردم و روحانیون آنروزها و الان ...!!!بماند...

بعد رفتم ساختمان دهیاری که آن هم نیمه تمام بود و دلم به حال روزهای دهه 60گرفت!! همان روزهایی که مردم با خلوص نیت کار می کردند و بدون چشمت داشتی به هم کمک می کردند و خانه عالمی و ساختمان دهیاری ای در کار نبود اما اردیب آنروزها آبادتر و .... بود!!!

هوا کم کم داشت تاریک می شد و دیگر نایی برای دشت رفتن نداشتم.قدم زنان به عشق نماز جماعت به سمت مسجد صاحب الزمان(عج) را افتادم. به  میدان ولیعصر(آغل گله سابق) که رسیدم یاد گله داری و گمار رفتن دنبال گوسفندان و چوپانی و ... که در دهه 60 (سالهای 65 تا 73) افتادم چه روزهایی که مردم گوسفندان را به آغل گله اول صبح می آورند و نوبت هر کسی بود زودتر می آمد با توبره که مقداری غذا و آب داخلش بود و چوب دستی برای هدایت گوسفندان در صحرا! و آن روزها نیز گذاشت و الان نه گله ای است و نه گماری و نه نوبتی و نه صحرایی و نه .... بماند بگذریم... در همین مابین نگاهی هم به نانوایی تعطیل شده حاج فضل الله انداختم و یاد روزهایی که اینجا هم نانی پخته می شد و دست پیرمرد و پیرزنی ناتوان نان گرمی داده می شد و ... حالا اردیب نانوایی هم ندارد و به قول قدمی های جایی که نان توش گیر نیاید ... بگذریم...!!!

با اقامه نماز جماعت مغرب و عشا جهت صرف شام و استراحت به منزل رفتم و به امید فردایی بهتر و پرکارتر و در نسیم خنکای شب کویر میون خونه خوابم برد.

فردا صبح اما متفاوت آغاز شد چرا که با صدای ابوی گرامی که می گفت آهای بلند شید بریم خرمن را در کنیم!! فهمیدم که هنوز خدا را شکر از بین آن همه رسم و رسومات و چیزای قدیمی لااقل خرمنی مانده که در کنیم . با ذوق فراوان آماده شدیم و به خرمن رفتیم و کار خرمن را تمام کردیم .موتور خرمنکوبی که از خور آمده بود یک ویژگی داشت و آن ایتنکه کاه را به مانند دانه داخل گونی می کرد و دیگر نیاز نبود کاه را از روی زمین جمع کنیم و توی چادر شب کینم و ببریم خانه توی کاهدان.... اما نکته قابل تامل و هشدار جدی به اردیبی ها اینکه این رسم خرمن کوبی هم اگر اینگونه پیش برود تا چند سال آینده مثل گمار گله و نانوایی و .... باید حسرتش را بخوریم و بگوییم چه روزهایی بود خرمنی داشتیم و ....

خب دوستان می دانم که حوصله شما سررفته است و مطلب به درازا کشیده شد بر من خرده نگیرید و عفو کنید انشالله در یادداشت بعدی مطالب شنیدنی دیگری هم دارم که به شرط حیاط برایتان می گویم

...پس تا بعد یا علی مدد

/ 0 نظر / 16 بازدید